تبليغاتX
N A S L E Y A K H I

N A S L E Y A K H I

از خدا

سپاسگذارم بخاطر لطفی که به من دارد.

این روزها عاشق او بودن

افتخاری است که...

نصیب هرکس نمی شود!!!

+ نوشته شده در  Tue 25 Jan 2011ساعت 6:4 PM  توسط زهرا  | 

مثلث

مشتم به گره، پا سفت کرده است
و سرمی خورند هیچ های بازیگوش ازشیارانگشت هایم
راستی، فلسفۀ بي ترديدم از لای کدام بند در رفت؟!
به خیالم شاید
وقتی که زاویۀ سه ضلع ما دیگر مساوی نبود
به اِغوای دلنشین حادثه ای
جیوه را به جای سرب در مشتم فشردم و لبخند زدم
نه!...
سه ضلع این بازی برابر نبود و نیست
در دو سر من به اوج کشیده اید شما دو ساقۀ بلند
وسَرمیرود شعورهندسۀ ما، از تحمل پهنای کاغذ
من اما، سرانجام ِناتمام ِاین خطوط ِنیمه کاره
وانتهای همۀ این نقطه چین ها مي شوم
شبیه حجمی بی شکل، یا تکه ای ازچیزی بی نام
که خالی ِبزرگش نه با نفرت پرمی شود؛ نه با عشق
...
ازپس دردی عمیق
دريافتم كه به افسون راهی؛ از راه مانده ام سالها
اكنون مي دانم - مي دانم - قلۀ مثلث ما دروغی کودکانه است
که به انتهای کاغذ که هیچ؛ به مختصات هیچ آسمانی هم ختم نمی شود
و در قعراين حادثه دلنشين ِ (!) پرعفونت
فلسفه ای جدید میزایدم
مرا و روشنايی را
که نشان میدهدم در تمامی دستهای دنیا
جز پوچ، چیز دیگری به اصرارفشرده نمی شود
و... بازمی ایستد ناخنم آرام
ازجراحت پوست
به شوق ابلهانۀ داشتن و فشردن
قانوني که معنا می کندم جا ماندن ضلع اول ِعشق را ازامتداد
ودررفتن جیوۀ اعتماد را ازمیان زندان انگشت ها
وعبورم می دهد از کنارِهرزگی روزمرۀ کاغذهای بی عقیده
تا بروم ونمانم ونپوسم دراین بی حوصلگی
اميدي که ادامه ام می دهد
به بالندگي انگشتهای قد کشیده رها
بي نقطه چين
بي ترديد
بي خراش

برگرفته ازوبلاگ پرسه

+ نوشته شده در  Sat 22 Jan 2011ساعت 4:4 PM  توسط زهرا  | 

چلچراع هم توقیف شد. یادمه اولین بار دقیقا شنبه ی یه روز گرم تابستون توی دکه نشریاتی بین یه عالمه مجله مسخره ی خانوادگی دنبال یه نشریه واسه نسل خودم می گشتم و چلچراغ رو خریدم و این شنبه ها نزدیک هشت سال ادامه داشت. هفته نامه ی فوق العاده ای که محرمانه های امیرمهدی ژوله، دست نوشته های فریدون عموزاده خلیلی، کمیک استریپ های بزرگمهر ، آهوی قلم حسین یعقوی، کودک فهیم ابراهیم رهاو..................................... همه و همه مال نسل ما بود. حالا شنبه ها که میام خونه و مجبورم که از کنار دکه رد بشم دلم می گیره واسه جای خالی چلچراغ، اعتماد،اعتماد ملی و ... حالا باید برم واسه چندمین بار سقوط آلبرکامو رو بخونم شایدبعدازهشت سال چلچراغ از یادم بره. 

 

 

 

+ نوشته شده در  Sun 28 Nov 2010ساعت 4:22 PM  توسط زهرا  | 

طبق آمار یکی داشت می‌گفت من عدد نمی‌شناسم. رقم بلد نیستم. آمار برام کشکه و آخر با نمودار در حد شیر یا خط برخورد می‌کنم...
بهش گفتن ببخشید نشناختیمتون که از مدیران مهم اقتصادی هستید.

یک رئیسی توی دفتر کارش، بالای سرش نوشته بود: «مهم‌ترین چیز در اداره امور، نظرات شماست. به تمام حرف‌ها، عقاید پیشنهادات و انتقادات شما گوش خواهم کرد» او رئیس انجمن ناشنوایان بود.

یه روز یکی به یه عده‌ای گفت اگه پولتون دست من باشه من شما رو به اوج می‌رسونم، به قله‌ها می‌برم، با من در فراز، همیشه در اوج... پولشون رو گرفت یه زیرزمین به عنوان خونه براشون اجاره کرد!

+ نوشته شده در  Mon 21 Jun 2010ساعت 9:1 PM  توسط زهرا  | 

بازم دوم خرداد

امروز باز خرداد رسیده و من فکر کردم باز باید بنویسم.

«احساس می‌کنم
در بدترین دقایق این شام مرگ‌زای
چندین هزار چشمه خورشید
در دلم
می‌جوشد از یقین.

احساس می‌کنم
در هر کنار و گوشه این شوره‌زار یاس
چندین هزار جنگل شاداب
ناگهان
می‌روید از زمین»

+ نوشته شده در  Sun 23 May 2010ساعت 12:38 PM  توسط زهرا  | 

بال هایت را کجا جا گذاشته ای ؟؟؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت : اما من درخت نیستم، تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی.
پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدمها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها و آدمها را اشتباه می گیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.
پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز هم خندید.

bal.jpg

پرنده گفت : نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالی است. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.
پرنده گفت: غیر از تو پرنده های دیگری را نیز می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است، اما اگر تمرین نکند فراموش می شود. پرنده این را گفت و پر زد.
انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.
آنوقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت : "یادت می آید ؟ تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم بالهایت را کجا جا گذاشتی؟ "
انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آنوقت رو به خدا کرد و گریست....

عرفان نظرآهاري

+ نوشته شده در  Fri 21 May 2010ساعت 7:54 PM  توسط زهرا  | 

شیعه کیست ؟ سنی کیست ؟

 

خدایا:

کافر کیست؟ مسلمان کیست؟ شیعه کیست؟ سنی کیست؟

مرزهای درست هرکدام ، کدام است؟

من آرزو می کنم که روزی سطح شعور و شناخت مذهبی ، در این تنها کشور شیعه جهان ، به جایی برسد که سخنگوی رسمی مذهب ما‌ «فاطمه» را آنچنان که سلیمان کتانی - طبیب مسیحی - شناسانده است، و «علی» را آنچنان که دکتر جورج جرداق - طبیب مسیحی - توصیف میکند و «اهل بیت» را آنچنان که ماسینیون کاتولیک تحقیق کرده است و «ابوذر غفاری» را آنچنان که جودة السحار نوشته است و حتی «قرآن» را آنچنان که بلاشر - کشیش رسمی کلیسا - ترجمه نموده است و «پیغمبر» را آنچنان که ردنسن - محقق یهودی - میبیند، بفهمد و ملت شیعه و محبان اهل بیت و متولیان رسمی ولایت و مدعیان مذهب حقه جعفری روزی بتوانند به ترجمه آثار این کفار رسمی!! توفیق یابند.

خدایا این مردم شیعه اند ، شیعه علی ، تنها پیروان اهل بیت ، تنها ملتی که حق را تشخیص داده اند و چهره پرشکوه علی را و عظمت های خاندان علی را یافته اند؟؟

و دکتر بنت الشاطی ، استاد دانشگاه و نویسنده توانایی ، که قلمش و عمرش همه در خدمت زنان اهل بیت ، که میگفت:(من در این خانه زندگی میکنم )، سنی است؟

و بلاشر که روحانی رسمی مسیحیت بود و چهل سال در تحقیق و ترجمه قرآن رنج برد و بر روی آیات کور شد کافر است؟

و ماسینیون که دریایی از دانش بود و ۲۷ سال تمام در زندگی سلمان، نخستین بنیانگذار تاریخ شیعه در ایران، غرق شد و هرگاه از فاطمه ، از عرفان اسلامی و از سلمان سخن میگفت ، سراپا مشتعل میشد کافر است؟

خدایا:

به من بگو ، تو خود چگونه میبینی؟ چگونه قضاوت میکنی؟  

آیا عشق ورزیدن به اسمها تشیع است؟ یا شناخت مسمی ها ؟؟

 

 «دکتر علی شریعتی» 

(نیایش )

+ نوشته شده در  Mon 3 May 2010ساعت 12:13 PM  توسط زهرا  | 

هم نفس باش که دراین شهرغریب

من شدم راوی سرسبزترین قصه تو

توشدی یاردبستانی من

که دراین قحطی باهم بودن

بازهم ما همه با هم هستیم

+ نوشته شده در  Thu 25 Feb 2010ساعت 9:44 AM  توسط زهرا  | 

شرح نام هاي بعضي از محلات تهران

سيد خندان
سيدخندان پيرمردي دانا و البته خنده‌رو بوده كه پيشگويي‌هاي او زبانزد مردم بوده است. دليل نامگذاري اين منطقه نيز احترام به همين پيرمرد بوده است؛ البته بعدها نام سيد خندان بر ايستگاه اتوبوسي در جاده قديم شميران هم اطلاق مي‌شده است.

فرمانيه
در گذشته املاک زمين هاي اين منطقه متعلق به کامران ميرزا نايب‌السلطنه بوده است و بعد از مرگ وي به عبدالحسين ميرزا فرمانفرما فروخته شده است.

فرحزاد
اين منطقه به دليل آب و هواي فرح انگيزش به همين نام معروف شده است.

شهرک غرب
دليل اينکه اين محله به نام شهرک غرب معروف شد ساخت مجتمع هاي مسکوني اين منطقه با طراحي و معماري مهندسان آمريکايي و به مانند مجتمع هاي مسکوني آمريکايي بوده و در گذشته نيز محل اسکان بسياري از خارجي ها بوده است.

آجودانيه
آجودانيه در شرق نياوران قرار دارد و تا اقدسيه ادامه پيدا مي کند. آجودانيه متعلق به رضاخان اقبال السلطنه وزير قورخانه ناصرالدين شاه بوده، او ابتدا آجودان مخصوص شاه بوده است.

اقدسيه
نام قبلي اقدسيه (تا قبل از 1290 قمري) حصار ملا بوده است. ناصرالدين شاه زمين هاي آنجا را به باغ تبديل و براي يکي از همسران خود به نام امينه اقدس (اقدس الدوله) کاخي ساخت و به همين دليل اين منطقه به اقدسيه معروف شد.

جماران
زمين هاي جماران متعلق به سيد محمد باقر جماراني از روحانيان معروف در زمان ناصر الدين شاه بوده است. برخي از اهالي معتقدند که در کوه هاي اين محله از قديم مار فراوان بوده و مارگيران براي گرفتن مار به اين ده مي آمدند و دليل نامگذاري اين منطقه نيز همين بوده است و عده اي هم معتقدند که جمر و کمر به معني سنگ بزرگ است و چون از اين مکان سنگ‌هاي بزرگ به دست مي آمده ‌است‌، آن‌جا را جمران‌، يعني محل به‌دست آمدن جمر ناميده‌اند.

پل رومي
پل رومي در واقع پل کوچکي بوده که دو سفارت روسيه و ترکيه را هم متصل مي کرده است. عده‌اي هم معتقدند که نام پل از مولانا جلال‌الدين رومي گرفته‌شده است‌.


 

+ نوشته شده در  Thu 21 Jan 2010ساعت 6:11 PM  توسط زهرا  | 

حاصل عمر گابريل گارسيا ماركز

• در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر می دانند و گاهی اوقات پدران هم.
• در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایده ای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.
• در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم می كند.
• در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.
• در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد ؛ بلكه چیزی است كه خود می سازد.
• در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن ، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام می دهیم دوست داشته باشیم.
• در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق می افتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان می دهند.
• در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.
• در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.
• در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق می توان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.
• در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.
• در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارت های خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارت های بد است.
• در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر می كند نارس است، به رشد و كمال خود ادامه می دهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت می شود.
• در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.
• در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست

+ نوشته شده در  Sat 16 Jan 2010ساعت 11:21 AM  توسط زهرا  | 

از کتاب «فکرهای اصلاح‌نشده»؛ استانیسلاو یرژی‌لتس

آفوریسم

□ دن کیشوت‌هایی هستند که باد می‌کارند تا بتوانند با آسیاب‌ها بجنگند.
□ همه‌ی انسان‌ها برابرند؛ البته پس از تمهیدات لازم.
□ هنر به پیش می‌رود و پشت سرش، نگهبانان.

□ حقیقت هر از گاهی پیروز می‌شود، وقتی که از وجود داشتن باز می‌ماند.
□ هرچه عمیق‌تر بیفتی، درد کمتری می‌کشی.

+ نوشته شده در  Sun 10 Jan 2010ساعت 12:52 PM  توسط زهرا  | 

رنگ مورد علاقه شما چیه؟/ کمیک استریپی از ساسان خادم


+ نوشته شده در  Sun 10 Jan 2010ساعت 12:28 PM  توسط زهرا  | 

یک لبخند/ سنت اگزوپری

بسياري از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد .قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد . اوتجربه هاي حيرت آو خود را در مجموعه اي به نام لبخند گرد آوري كرده است .
در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي
رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد اعدامش خواهند كرد
مينويسد :"مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم راگشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودنددر رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم .
از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست ماننديك مجسمه آنجا ايستاده بود .فرياد زدم "هي رفيق كبريت داري؟ " به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد . نزديك تر كه آمد و كبريتش را روشن كرد بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب، شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم لبخند نزنم .در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد وروي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستادمستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبانزندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش "او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنهاداشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگزخانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند .چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا بازكرد و مرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شدهدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.
يك لبخند زندگي مرا نجات داد!

+ نوشته شده در  Sun 10 Jan 2010ساعت 10:45 AM  توسط زهرا  | 

با حسین از یا حسین یک نقطه کم دارد ولی....

با حسین بودن کجا و یا حسین گفتن کجا...؟!

+ نوشته شده در  Mon 28 Dec 2009ساعت 10:0 AM  توسط زهرا  | 

آیت الله منتظری درگذشت

بزرگ پاسبان تشیع علوی، رادمرد قهرمان و شجاع اسلام و ایران ، اسطوره مقاومت ، مجاهدت، فقاهت و دینداری، سرمایه کم یاب مسلمانی و آزادگی فقیه عالیقدر و مجاهد نستوه آیت الله العظمی منتظری حاج شیخ حسینعلی منتظری(قدس الله نفسه الزکیه )، شربت وصال نوشید و روی در حریم یار نهاد. آن پیکر رنجور و دردکشیده اینک آرام یافته و آن روح خدایی اینک در جوار رحمت رب قرار گرفته است. آن دل دردمند که عمری در غم اسلام و مردم و حقوق آنان تپید و پروای حق داشت، دیگر از تپش افتاده است. فقیه بزرگ شیعه و اسلام شناس بی بدیل و روح ربانی امت اسلام امروز در جوار پیامبر رحمت (ص) و اهل بیت مطهر(علیه السلام ) اوست.

منتظری رفت اما خاطره مبارزات او برای تحقق جمهوری اسلامی باماست. منتظری رفت اما حق گویی و آزادگی او چراغ راه کسانی است که حلاوت سیره علوی را از درس نهج البلاغه او می جستند و در زندگی و روش او می یافتند. سالها زندان، شکنجه، تبعید، شهادت و جانبازی و تحمل مصائب در دوران ستمشاهی، خیرخواهی و سخت کوشی در رشد و بالیدن نهال انقلاب و جمهوری اسلامی و تلاش مسؤولانه و صادقانه همراه با رهبر فقید انقلاب(ره) از او الگویی بی نظیر برای روحانیت شیعه ارائه کرد. زندگی او همه به تعلیم و تحقیق و تلاش برای عملی ساختن حقایقی که یافته بود، گذشت . مرگ او نیز بی شک جانها و دلها را بیدار، و یاد او برای همیشه خاطره معطر انسان علوی(ع) و حسینی(ع) را تداعی خواهد کرد.

+ نوشته شده در  Mon 21 Dec 2009ساعت 2:18 PM  توسط زهرا  | 

گروهی از فارغ التحصیلان قدیمی یک دانشگاه که همگی در حرفه خود آدمهای موفقی شده بودند، با همدیگر به ملاقات یکی از استادان قدیمی خود رفتند. پس از خوش و بش اولیه، هر کدام از آنها در مورد کار خود توضیح می داد و همگی از استرس زیاد در کار و زندگی شکایت می کردند.
استاد به آشپزخانه رفت و با یک کتری بزرگ چای و انواع و اقسام فنجان های جورواجور، از پلاستیکی و بلور و کریستال گرفته تا سفالی و چینی و کاغذی (یکبار مصرف) بازگشت و مهمانانش را به چای دعوت کرد و از آنها خواست که خودشان زحمت ریختن برای خودشان را بکشند.

پس از آنکه تمام دانشجویان قدیمی استاد برای خودشان چای ریختند و صحبت ها از سر گرفته شد، استاد گفت:" اگر توجه کرده باشید، تمام فنجان های قشنگ و گران قیمت برداشته شده و فنجان های دم دستی و ارزان قیمت داخل سینی بر جای مانده اند. شما هر کدام بهترین چیزها را برای خودتان می خواهید و این از نظر شما کاملا امری طبیعی است، اما منشا مشکلات و استرس های شما هم همین است.
مطمئن باشید که فنجان به خودی خود تاثیری بر کیفیت چای ندارد. بلکه بر عکس، در بعضی موارد یک فنجان گران قیمت و لوکس ممکن است کیفیت چایی را که در آن است از دید ما پنهان کند.
چیزی که همه شما واقعا می خواستید یک چای خوش عطر و خوش طعم بود، نه فنجان. اما شما ناخودآگاه به سراغ بهترین فنجان ها رفتید و سپس به فنجان های یکدیگر نگاه می کردید.
زندگی هم مثل همین چای است. کار، خانه، ماشین، پول، موقعیت اجتماعی و... در حکم فنجان هستند. مورد مصرف آنها، نگهداری و در بر گرفتن زندگی است. نوع فنجانی که ما داشته باشیم،نه کیفیت چای را مشخص میکند و نه آن را تغییر میدهد. اما ما گاهی با صرفا تمرکز بر روی فنجان، از چایی که خداوند برای ما در طبیعت فراهم کرده است لذت نمی بریم.
خداوند چای را ارزانی داشته نه فنجان را. از چایتان لذت ببرید. خوشحال بودن البته به معنی این که همه چیز عالی و کامل است نیست. بلکه بدین معنی است که شما تصمیم گرفته اید آن سوی عیب و نقص ها را هم ببینید.
درآرامش زندگی کنید، آرامش درون شما زندگی خواهد کرد.


+ نوشته شده در  Mon 19 Oct 2009ساعت 2:47 PM  توسط زهرا  | 

اگر تنهاترين تنها شوم باز خدا هست

 او جانشين همه نداشتنهاست

 نفرين ها و آفرين ها بی ثمر است

 اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند

 و از آسمان هول و کينه بر سرم بارد

 تو مهربان جاودان آسيب نا پذير من هستی

 ای پناهگاه ابدی

 تو می توانی جانشين همه بی پناهی ها شوی

+ نوشته شده در  Mon 19 Oct 2009ساعت 2:42 PM  توسط زهرا  | 

شب قدر از دیدگاه دکتر شریعتی

بسم الله الرحمن الرحیم
اناانزلناه فی لیله القدر
و ماادریک ما لیله القدر
لیله القدر خیر من الف شهر
تنزل الملائکه والروح، فیها باذن ربهم من کل امر
سلام هی حتی مطلع الفجر »
« ما «آن» را فرود آوردیم درشب قدر
و چه میدانی که شب قدر چیست؟
شب قدر از هزار ماه برتر است
فرشتگان و آن روح دراین شب فرود میآیند
به اذن خداوندشان از هر سو
سلام بر این شب تا آنگاه که چشمه خورشید ناگهان میشکافد!

تاریخ قبرستانی است طولانی و تاریک، ساکت و غمناک، قرنها از پس قرنها هم تهی و هم سرد، مرگبار و سیاه و نسلها در پی نسلها، همه تکراری و همه تقلیدی، و زندگیها، اندیشهها و آرمانها همه سنتی و موروثی، فرهنگ و تمدن و هنر و ایمان همه مرده ریگ!
ناگاه در ظلمت افسرده و راکد شبی از این شبهای پیوسته، آشوبی، لرزهای، تکان و تپشی که همه چیز را بر میشود و همه خوابها را برمیآشوبد و نیمه سقفها را فرو میریزد. انقلابی در عمق جانها و جوششی در قلب وجدانهای رام و آرام، درد و رنج و حیات و حرکت و وحشت و تلاش و درگیری و جهد و عشق و عصیان و ویرانگری و آرمان و تعهد، ایمان و ایثار! نشانههایی از یک «تولید بزرگ»، شبی آبستن یک مسیح، اسارتی زاینده یک نجات! همه جا ناگهان، «حیات و حرکت»، آغاز یک زندگی دیگر، پیداست که فرشتگان خدا همراه آن «روح» در این شب به زمین، به سرزمین، به این قبرستان تیره و تباه که در آن انسانها، همه اسکلت شدهاند، فرود آمدهاند.
این شب قدر است.
شب سرنوشت، شب ارزش، شب تقدیر بر یک انسان نو، آغاز فردایی که تاریخی نور را بنیاد میکند. این شب از هزار ماه برتر است، شب مشعری است که صبح عید قربانی را در پی دارد و سنگباران پرشکوه آن سه پایگاه ابلیسی را! شب سیاهی که در کنار دروازه منی است، سرزمین عشق و ایثار و قربانی و پیروزی!
و تاریخ همه این ماههای مکرر است، ماههایی همه مکرر یکدیگر، سالهایی تهی و عقیم، قرنهایی که هیچ چیز نمیآفرینند، هیچ پیامی بر لب ندارند، تنها می گذرند و پیر میکنند و همین و در این صف طولانی و خاموش، هر از چندیشبی پدیدار میگردد که تاریخ میسازد، که انسان نو میآفریند و شبی که باران فرشتگان خدایی باریدن میگیرد، شبی که آن روح در کالبد زمان میدمد، شب قدر!
شبی که ازهزار ماه برتر است، آنچنانکه بیست و چند سال بعثت محمد، از بیست و چند قرن تاریخ ما برتر بود. سالهایی که آن «روح» برملتی و نسلی فرود میآید از هزار سال تاریخ وی برتر است. و اکنون، براندام این اسلام اسلکت شده، برگور این نسل مدفون و برقبرستان خاموش ما، نه آن روح فرود آمده است، سیاهی و ظلمت و وحشتشب هست، اما شب قدر؟
شبی که باران فرو میبارد، هر قطرهاش فرشتهای است که بر این کویر خشک و تافته، در کام دانه ای، بوته خشکی و درخت سوختهای و جان عطشناک مزرعهای فرو میافتد و رویش و خرمی و باغ و گل سرخ را نوید میدهد. چه جهل زشتی است در این شب قدر بودن و در زیر این باران ماندن و قطرهای از آن برپوست تن و پیشانی و لب وچشم خویش حس نکردن، خشک و غبار آلود زیستن و مردن! هرکسی یک تاریخ است. عمر، تاریخ هر انسانی است و در این تاریخ کوتاه فردی، که ماهها همه تکراری و سردوبی معنی می گذرد، گاه شب قدری هست و درآن از همه افقهای وجودی آدمی فرشته میبارد و آن روح، روح القدس، جبرئیل پیامآور خدایی برتو نازل میشود و آنگاه بعثتی، رسالتی، و برای ابلاغ، از انزوای زندگی و اعتکاف تفکر و عبادت وخلوت فراغت و بلندی کوه فردیت خویش به سراغ خلق فرودآمدنی و آنگاه، در گیری و پیکار و رنج و تلاش و هجرت و جهاد و ایثار خویش به پیام!
که پس از خاتمیت، پیامبری نیست، اما هر آگاهی وارث پیامبران است! آن «روح» اکنون فرود آمده است، در شب قدر بسر میبریم. سالها، سالهای شب قدر است، در این شبی که جهان ما را در کام خود فرو برده است و آسمان ما را سیاه کرده است، باران غیبی باریدن گرفته است، گوش بدهید، زمزمه نرم و خوش آهنگ آن را میشنوید، حتی صدای روییدن گیاهان را درشب این کویر میتوان شنید.
سلام بر این شب، شب قدر شبی که از هزار ماه، از هزار سال و هزار قرن برتر است، سلام، سلام،سلام،... تا آن لحظه که خورشید قلب این سنگستان را بناگاه بشکافد، گل سرخ فلق برلبهای فسرده این افق بشکفد و نهر آفتاب بر زمین تیره ما ... و بر ضمیر تباه ما نیز جاری گردد. تا صبح بر اینشب سلام !


+ نوشته شده در  Thu 10 Sep 2009ساعت 7:58 PM  توسط زهرا  | 

ماه مبارک رمضان آمد.

 همیشه این ماه برای من یک معنا و مفهوم دیگه ای داره.   سفره افطاری و دعای ربنای استاد شجریان و......

برای همه دعا کنید و سعادتمندی رو بخواهید

 

+ نوشته شده در  Wed 19 Aug 2009ساعت 4:11 PM  توسط زهرا  | 

معرفی یک کتاب : مرگ در می زند/وودی آلن/حسین یعقوبی/انتشارات چشمه

دو باور غلط سالهاست که درباره من بین مردم رواج دارد. یکی این که من روشنفکرم,فقط به این دلیل که عینکی هستم؛ و بدتر از آن این که هنرمندم, چون فیلم هایم نمی فروشد.(وودی آلن.2002)

مرگ در می زند, گزیده ای از کتاب Allen Compelet Prose of Woody  چاپ سال 1992 است که سه کتاب (تسویه حساب),(بی بال و پر),(عوارض جانبی) را در بردارد.این سه کتاب خود گزیده ای از مجموعه داستانها, مقالات و نمایشنامه های چاپ شده وودی آلن در مطبوعات-اکثراً در نشریه نیویورکر- در فاصله دهه شصت و هفتاد هستند.

آثاری که در این مجموعه آمده اند به چند دسته تقسیم می شوند: کارهایی که آلن در آن با رویکرد هجوآمیزی به نقد شخصیت های تاریخی و افسانه ای, ایدئولوژی ها و ژانرها پرداخته,مقالات ژورنالیستی که به ریشخند مضامین عامه پسند روز با بیانی آیرونیک/وارونه گویی می پردازد,نوشته هایی ملهم از کمدی های کلامی پوچ گرایانه برادران مارکس,و کارهای غیر متعارف و جدی تری که در آن به دل مشغولی های کائناتی آلن که در کنار عشق و مرگ از مولفه های اصلی آلن محسوب می شود پرداخته شده.

+ نوشته شده در  Wed 12 Aug 2009ساعت 3:45 PM  توسط زهرا  | 

لاست ( گمشدگان ) جالبترين سريال تلويزيوني قرن 21

ژانر : ماجراجویی / درام / هیجانی / رمز آلود - محصول -2004 آمریکا
سريال گمشدگان روايت چيست؟
گمشدگان روايت مردمي است كه از يك سانحه سقوط هواپيما جان سالم به در ميبرند و درست وسط جزيره اي دور افتاده در منطقه اي گرمسير ، تلاش براي رهايي از جزيره را آغاز ميکنند. هر قسمت 42 دقيقه اي اين سريال علاوه بر ماجراي اصلي با فلش بک هايي به زندگي شخصيت ها همراه است و به تدريج مخاطب را با زندگي شخصيت هاي اصلي داستان آشنا مي کند. شخصيت هايي كه تقريبا هر كدام از يك نژاد ، يك طرزتفكر و يك فرهنگ متفاوت هستند. در اين سريال نماينده اي از هر قاره وجود دارد ، از آسيا ، استراليا، آمريكا، اروپا و آفريقا و حتي از قطب هم نماينده اي حضور دارد (خرس قطبي) و شايد يكي از مسائلي كه باعث جذب بي سابقه مخاطب براي اين سريال شده همين نكته باشد. نكته ظريفي كه باعث مي شود تقريبا تمام بينندگان به راحتي با شخصيت ها همزادپنداري كنند.
 اما اين فقط شروع ماجرا بود...

 


+ نوشته شده در  Mon 10 Aug 2009ساعت 2:18 AM  توسط زهرا  | 

معرفی یک کارگردان

جيم جارموش از با استعدادترين و خلاق ترين فيلمسازهاي مستقل آمريكايي است. سبك فيلمسازي جارموش به شيوه اي خاص و منحصر به فرد تبديل شده است كه در ميان كارگردان هاي جوان و سينمادوست هاي سراسر دنيا به خصوص در ايران طرفداران بسياري دارد.


او همیشه مجذوب و شیفته ی در هم آمیختن عناصر فرهنگی بسیار متفاوت برای شکل دادن به چیزی نو و طبقه بندی نشدنی بوده است، فیلمهای او همواره ارائه دهنده نگاهی تازه به مسائل آشنا و روزمره آمریکا از دید یک خارجی، همراه با حسی از طنز بوده است. موفقیت یا عدم موفقیت تجاری در روند ساخت فیلمهایش تاثیر نداشته است. او همواره به پیشنهادهای وسوسه انگیز هالیود جواب رد داده است و ترجیح داده که استقلال خود را در ساخت فیلمهایش حفظ کند.

                                     مجموعه آثار جیم جارموش

۱- مرد مرده

۲- سرنگونی توسط قانون

۳- سلوک سامورایی

۴- گلهای پژمرده

۵- قهوه و سیگار

۶- شب زمین

                                                        

+ نوشته شده در  Sun 9 Aug 2009ساعت 1:41 AM  توسط زهرا  | 

فرموده اند بزرگان

من تلويزيون را بسيار آموزنده  مي دانم ، هر وقت كسي تلويزيون روشن كند،  به اتاق ديگري مي روم  و كتاب مي خوانم.

(ماركس گروچو)

+ نوشته شده در  Mon 3 Aug 2009ساعت 4:35 PM  توسط زهرا  | 

تلویزیونی برای یک جناح

+ نوشته شده در  Fri 31 Jul 2009ساعت 2:59 PM  توسط زهرا  | 

چه كسي چه فيلمي مي‌بيند

ميرحسين موسوي: مسير سبز
مهدي كروبي: ساختارشكني هري
صادق محصولي: ميليونر زاغه‌نشين
كردان: فارغ‌التحصيل
صفار هرندي: ادوارد دست‌قيچي
حسين شريعتمداري: توپ‌هاي ناوارون
محمد خاتمي: مردي كه زياد مي‌دانست
فاطمه رجبي و غلامحسين الهام: همه مردان رئيس‌جمهور
فائزه هاشمي: به نام پدر
اكبر هاشمي: چه كسي از ويرجينيا ولف مي‌ترسد
زهرا رهنورد: هويت يك زن
منوچهر متكي: چشمان كاملا بسته
عبدالكريم سروش: مردي براي تمام فصول
مصباح يزدي: يك بار براي هميشه
حسين فدايي: غرور و تعصب
محسن رضايي: جايي براي پيرمردها نيست
جميله كديور و رفعت بيات: تلما و لوئيز
قاليباف: متروپوليس
رحيم‌مشايي: گمشده در ترجمه
عبدالله نوري: نابخشوده
محمد قوچاني: ويل‌هانتينگ خوب
حجاريان، ابطحي و...: بازداشتگاه شماره 17
علي كريمي و مهدوي‌كيا: فرار به سوي پيروزي
ندا آقاسلطان: ژاندارك
دموكراسي: مرثيه براي يك رويا
اصولگرايان: اوه برادر كجايي
اصلاح‌طلبان: عصر جديد
خرداد 88: ماه تلخ
مردم: در انتظار گودو

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 5:27 PM  توسط زهرا  | 

آن مرد در... باران آمد

دستبند سبز موسوي و دستبند سفيد تغيير را از دست مان باز مي كنيم، روبان مشكي همدردي را دور دست مان مي بنديم و براي اينكه سياه نمايي نشود سعي مي كنيم به دوربين لبخند بزنيم و فال مي گيريم. فالي با قهوه تلخ تلخ تلخ. فال قهوه آن مرد را مي گيريم كه در ...باران آمد.
    
    آن مرد كه در ...باران آمد! در فالت مي بينم كه دست بچه ات از دستت رها مي شود و بين آن هفت نفر كه در پاي تنديس بزرگ آزادي، روي زمين افتاده اند و تلويزيون هم خبر آن را گفت، دنبال تو مي گردد. (اما تو را ترك موتور سوار كرده اند و به بيمارستان رسول برده اند.) براي همين فرزند تو كه دستت را رها كرده بود، دوان دوان به سمت بيمارستان رسول مي دود. (البته با احتياط زياد مي دود كه با اراذل و اوباش اشتباه گرفته نشود و به تير غيب دچار نشود.) وقتي به بيمارستان مي رسد مي بيند كه پزشكان و پرستاران كنار هم ايستاده اند و شعار مي دهند. فرزند تو كه دست تو را رها كرده و تو را گم كرده بوده از يكي از پزشك مي پرسد: باباي منو نديدي؟ پزشك از او مي پرسد:بابات چه شكلي بود؟ فرزند تو مي گويد:بابام شكل همه باباها بود. پزشك مي پرسد: بابات نشونه خاصي نداشت؟ فرزند تو مي گويد: چرا، بابام يه دستبند سبز بسته بود، مثل همه باباها.
    آن مرد كه در ... باران آمد! در فنجانت مي بينم كه وقتي داري راه مي روي به صفوف به هم پيوسته و با شكوه و معزز و نفوذناپذير نيروي انتظامي مي رسي. به آنها مي گويي: اي ول! رنگ سبز تو هم قشنگه. بعد مي بيني آنها با نظم خاص و باشكوهي دور تو حلقه مي زنند و به پايكوبي مي پردازند. اين همه عظمت و قدرت چنان تو را تحت تاثير قرار مي دهد كه بدنت كبود مي شود.
    آن مرد كه در...باران آمد! تو كه خس و خاشاكي بيش نمي باشي وقتي مشغول پياده روي در خيابان انقلاب تا آزادي هستي، سر راهت آقا كروبي را مي بيني. به او مي گويي: آقا كروبي... آقا كروبي... راي منو..كه صدايت در جمعيت محو مي شود. كمي كه مي روي جلوتر آقا ميرحسين را مي بيني و داد مي زني: »آقا ميرحسين... راي منو... كه صدايت محو مي شود.
    آن مرد كه در ...باران آمد! پيش از اين رهبر مردم اين خاك گفت گل را در برابر گلوله قرار دهيد. حالاچرا گوشت مقابل گلوله است؟
    
    فنجان قهوه را مي گذاريم كنار پنجره. پيش از آن كه صداي الله اكبر بيايد يك دقيقه سكوت مي كنيم.
نويسنده: پوريا عالمي (اعتمادملی)

+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 4:11 PM  توسط زهرا  | 

ما کجا ؟ فلسفه کجا ؟

در کشورهاي پيشرفته فلسفه از حالت سنتي خود بيرون آمده و دست کم در مقاطعي به طورت فلسفه کاربردي تبلور يافته است. فلسفه کاربردي شامل منطق کاربردي و منطق محاوره اي هم مي شود. چنانکه مي دانيم منطق محاوره اي يا کاربردي خود شامل تفکر انتقادي هم مي شود. از اين رو در فلسفه غرب جنبشي تحت عنوان جنبش فلسفه کاربردي به وجود آمده است که آخرين دستاورد آن را مي توان فلسفه براي کودکان و نوجوانان دانست. اين جنبش بر آن است تا فلسفه را که تبديل به يک رشته منزوي يا برج عاج نشين شده به داخل جوامع بشري آورد و از آن براي حل مشکلات اين جوامع کمک گيرد. در اين نوع فلسفه، تفکر انتقادي هم جايگاه ويژه اي دارد. ديگر فلسفه در مسائل جوهر و عرض باقي نمي ماند بلکه از آن نوع مسائل فراتر مي رود. اين فلسفه نگاهي ديگر و دقيق تر به مسائل اجتماعي و انساني مي اندازد. در اينجا باور بر اين است که بسياري از مسائل اجتماعي بشر به مسائل فکري او مرتبط است و بسياري از مسائل فکري هم به مسائل فلسفي. اما تنها مسائل فلسفي نيست که بشر امروز از وارد نشدن در آن رنج مي برد بلکه عمق فلسفي در زندگي آدمي است که باعث اين همه سطحي نگري ها و ظاهربيني ها مي شود. فقدان تحليل و توانايي ارزيابي است که باعث مشکلات عديده بشر امروز شده است. از اين روست که آخرين دستاورد اين جنبش فلسفه کاربردي تلاش مي کند، آموزش روش فلسفي و استدلال درست را به مدارس وارد کند. اين برنامه با عنوان فلسفه در مدارس يا فلسفه براي کودکان و نوجوانان حدود 30 سال است که مورد آزمون و اجرا قرار گرفته و نتايج بسيار شگفت انگيزي به دست آمده است. اين نتايج در سال پيش در روز جهاني فلسفه در همين روز بررسي شد و در کتابي به چاپ رسيد. اتفاقا عنوان اين کتاب هم که »فلسفه مدرسه آزادي« است همين موضوع را منعکس مي کند. اين کتاب با عنوان انگليسي Philosophy \ A Schoolof Freedom در سايت يونسکو در دسترس است. خلاصه اينکه فلسفه با تلاش هاي بنيانگذاران برنامه فلسفه براي کودکان با کمک ابزار هاي جديد خود به آموزش چند نوع تفکر، شامل تفکر خلاق، تفکر انتقادي و تفکر مسوولانه از دوران کودکي کمک مي کند تا جوامع امروزي شهروندان معقولي داشته باشند و بتوانند از عهده مشکلات پيچيده امروزي برآيند.

+ نوشته شده در  Fri 3 Jul 2009ساعت 4:2 PM  توسط زهرا  | 

حس غريب

امسال يك حس غريب دارم به همه چيز، انگار نسبت به همه ي سنتها و قوانين اطرافم سرد شدم .

نه ...

سرد نبودم

سرد نشدم

بي تفاوت شدم !!!

+ نوشته شده در  Tue 23 Jun 2009ساعت 3:20 PM  توسط زهرا  | 

مصاحبه اختصاصی ۴۰چراغ با سیدمحمدخاتمی

سمفونی صداهای خاموش..مصاحبه اختصاصی ۴۰چراغ با سیدمحمدخاتمی

1111111

۱۲سال پس از دوم خرداد ۱۳۷۶، ایران دوباره در آستانه انتخاباتی قرار گرفته که شرایطش تا حدی شبیه آن روزهاست. با این تفاوت که «قهرمان» آن ماجرا که توانسته بود آن شور عجیب را به وجود آورد، از جایگاهی دیگر قصه را دنبال می‌کند. سیدمحمد خاتمی همیشه حرف‌های تازه دارد و آن‌قدر محترمانه و محبت‌آمیز صحبت می‌کند که هر شنونده‌ای را سر ذوق می‌آورد. در آستانه انتخابات امسال و در نزدیکی سالگرد دوم خرداد فرصتی دست داد تا با او گفت‌وگو کنیم.

حاصل این گفتگو درادامه مطلب آمده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Sat 30 May 2009ساعت 12:49 PM  توسط زهرا  | 

22خرداد

تا آخرین روزهای بهار، ایران را سبز می کنیم !

اس ام اس فارسی جدید bahar-20.com

+ نوشته شده در  Fri 29 May 2009ساعت 4:41 PM  توسط زهرا  |